تبليغاتX
یه دونه مـ ـ ـن

با علم به اینکه چند دقیقه دیگه میخوام از دل درد به خودم بپیچم، هنوزم تند و تند دارم گوجه سبز و توت فرنگی میخورممم و با احساس خوشبختی یی که بهم دس میده سعی میکنم غصه هامو فراموش کنم! :(

هیچوقت توو زندگیم انقد کارِ انجام نداده نداشتم که اتفاقاْ از انجام دادنشون هیچ تصور خاصی هم نداشته باشم! هیچوقت انقد گنگ و منگ نبودم در این حد که نفهمم چی به چیه کلن!!! حالم از هرچی نمودار و جدول و فرموله بهم میخوره و از تمامِ مقاله های دنیا متنفففففرم. نمی خوام انرجیای منفیمو اینجا خالی کنم اما توو ظاهر جز خنده ی هیستیریک کاری ازم بر نمیاد این روزا! اونوقت شبا که میخوابم، اکثر اوقات سرِ ساعت ۳ از خواب میپرم، ۴زانو میشینم روو تختم و به اینکه این ترم تموم میشه یا نه؟؟! و اینکه چقققد کار دارم فکر میکنم. بعد میفهمم که الان ۳-۴ ساعت دیگه میشه بخوابم و تا صبح شدنِ شب و روشن شدنِ هوا میتونم خودمو بپیچونم لابلای پتوی قرمزم و ازین دغدغه های کوفتی قایم بشم! 

با اینکه امسال اصن تصمیم به نمایشگاه رفتن نداشتم اما رفتیم با دوستام. چرا انقد بیمار جن*سی اونجا هست؟! من هر دفه میرم (چه کتاب، چه مطبوعات) یه اتفاقی واسم میفته!! خب آخه آدم انتظار داره اینجور جاها آدمای با شعور بیان! ینی کسی که کتاب میخونه این چیزا باهاش جور در نمیاد!! امسال برای اووولین بار ری اکشنم فوق العاده به موقه بود و برعکس همیشه همچین محکم کوبیدم به دسِ  طرف که با سرعت باد ناپدید شد و فک کنم تا مدتها ازین غلطا نکنه! :| هممممش توو کتابای تخصصی میچرخیدیم و مجبور بودم بابت چیزایی که ازشون متنفرم هی پول بدم! بس که ناله کردم مونا اومد باهم رفتیم سالن عمومیا چندتا کتاب از عشقم کامو خریدم و هرمان هسه و اون کتابی که قبل عید خریده بودم واس خودم و میمِ بی ادب بالا کشید! روحم آروم گرفت خریدمشون هرچند که احتمالن حتی خودِ تابستونم وقت واسه خوندنشون نباشه بس که مشق دارم و مهلت چنتا از مقاله هام تا اون موقه س...

راستی دوشنبهههه! وحیدو دیدم. بازم چسبیده بودم بهش و دلم داشت میترکید. چون از اول ترم اونجا نشستم الان خیلی ضایه س جامو عوض کنم و یه جورایی همه میدونن جای من صندلی بغل وحیده! واسه اینکه فکری نکنه خودمو خیلی عاشق درس نشون دادم که فک کنه واسه این اونجا میشینم!! الان انقدددددد فک میکنه من خفن و درس خون و پًرم که! سوالم که میپرسم از بس گنده گنده و به قول خودش تکنیکال جواب میده چشمام چپ میشه ولی خب چاره ای نیس دیگه..مثلن میفهمم! :دی

دوشنبه ها من مثه یه لیوان خاکشیرم که کلِ هفته خودشو کشته که ته نشین بشه، و یکی میرسه روز دوشنبه همش میزنه...دوشنبه ها دیدنش خیلی زیرو رو میکنه منو..این هفته خودکارش تموم شده بود میخواس یه چیزی بنویسه...من زیر چشمی داشتم نیگاش میکردم که هی خودکارشو میکشید رو کاغذ، بعد نمیدونستم خودکارمو بدم یا نه چون تابلو میشد حواسم به اونه نه به کسی که داره کنفرانس میده!! ولی دادم. تشکر کرد و سریع دادش بهم. یه بار دیگه هم اینجوری شد خودش خودکارو بر داشت بعد یواش تشکر کرد یه لبخندِ‌ خوووبی ام زد و گذاشت سر جاش! حالا من یه خودکار دارم که جای انگشتاش یادگاری مونده روش! :) وقتی میخواد بره و کلاس تموم میشه، فقط منو نیگا میکنه، میگه خسته نباشید!!!!!! قبل از اینکه من بگما! خییییلی برام عجیبه این! توو دلم گفتم خب نکن این کارا رو لعنتییییییی :(

داداش دزده به خیال خودش منو پیچونده! شبی که فرداش قرار داشتیم زنگ زده میگه به هر حال من نصف پولو میدم٬گفتم بله؟؟! گفت اگه میخواین بیاین اگه نیاینم ۷-۸ ماه دیگه دادگاه تشکیل میشه و فلان...ابله :))) توو همین هفته زنگ میزنه یا نهایتن هفته ی بعد...فک کرده من الان وسوسه میشم که نقدو بچسبم و نسیه رو ول کنم! احتمالن ازون موقه تا الان منتظره زنگ بزنم بگم اشتبا کردم آقا بیا ۶۰۰ تومن بده داداشتو از زندان بیاریم بیرون تو میخوای دزدی کنی دس تنها نباشی!! :دی

هووووم...دیروز توو کتابخونه ملی یکی از دوستای ترم بالاییمو دیدم. اون پایان نامه شو نوشته هنو دفاع نکرده...دید انقد داغونم دلش سوخت اومد کمکم کرد مثلن موضوع تخیلی ای که واسه پروپزال انتخاب کردمو اصلاح کنیم...بعد دید خیلی داغونه کلی کتاب گرفتیم و روو اون صندلیا که باید واسه منتظر موندن کتاب روش بشینی، یه ۲ ساعتی پهن شده بودیم و کتابا رو زیرو رو میکردیم و به نتیجه هم نرسیدیم آخر! اونوقت دلش سوخته بود یه موضوع خیلی خوب بهم گفت! گفت این موضوعیه که من عاشقش بودم ولی نشد کار کنم روش! بلخره گفت :دی بعدم گفت یه عاااااالمه فایلی که باید واسه یه درسی آماده کنمو بهم میده که از روو اون انجام بدم..همینجوری اتفاقی بهش گفتم من قراره روو داده های شهر یزد کار کنم. (هرکی باید یه شهرو انتخاب میکرد و منم دیدم عددای مریوط به تهران خیلی بزرگه این یزد رو خیلی الکی انتخاب کرده بودم ..) یهو گفت ئه؟؟ دوست منم یزدو کار کرد! شاااااید بتونم ازش بگیرم! ینی اگه بگیره.................... وای خدایا من ۴ ساله لیسانسمو هیییچوقت مفت خوری نکردم. یه کاری کن این جور شه...!

چقددد حرف زدم منننن...چقد انرجی منفی! برم مشق بنویسم بلکه با دس پر بتونم برگردمو انرجی مثبت بدم به همه تون :***

+ تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 21:19 نويسنده من |

دزد هم یه آدمه مثه بقیه ی آدما...حالا یه فرقایی داره خب ولی من نمی دونم چرا انقدددددددددددددد از دیدنِ اسمِ برادرش روو گوشیم و حرف زدن باهاش استررررس میگیرم...الان همه ی عزاااای عالم توو دلمه که فردا میخوام برم اونجا که اسمش داد*سراس و قیافه ی هزاااااار تا دزدِ کثیفو با لباسای داغون و دستای دسبند زده و پاهای زنجیر شده تحمل کنم...اون دفعه از بس که ترسیدم همونجا جلو دزدا یه گوله اشک از چشام اومد پایینو چندتاشون که زل زده بودن بهم هر هر خندیدن! تا یه ماه بعدش هررررشب خواب نگاهاشون رو میدیدم... حالا ایندفعه رو نمی دونم تا چن وقت باید عذاب بکشم!! :(

ولی بجاششششش وقتی به آیفونم فک میکنم که الان توو مغازه س و همین روزا میاد پیییشم و میره توو قابی که چند ماه پیش هدیه گرفتمش، همه ی این عذابو به جون میخرم و دلم میخواد زودتر فردا صب بشه...
امروز با داداش دزده حرف زدم، انننننقد پروئه که نمی دونم بگم چقد! الکی به بابام گفته بود نصفشو ما باید بدیم، نصفشو اون یکی شریکش، اینا مدل دزدیشون اینجور بوده که روو موتور ۲تایی میرفتن با یه چیزی میکوبیدن به طرف، وقتی پرید از جاشو هول کرد کیفشو میدزدیدن! ولی مدل من فرق داشت! من کتک خوردم مفصلللل، اونم از یه نفر!

میگه نصفشو اون باید بده! داداش من پولو با اون نصف کرده! گفتم داداش شما اصلن کار خوبی نکرده! منصفانه نیس آخه! من شاهد بودم، همه ی زحمتو این بنده خدا کشید!!! :| بعدم گفتم به هر حال من پولو از دس شما میگیرم، حالا یا همه شو خودت میدی یا نصفشو ازون میگیری! بعدم برین با داداشتون خدا رو شکر کنین که من پزشک قانونی نرفتم! فردا هم بیام و پول کاملِ کامل حاضر نباشه، هم من قیدِ پولو میزنم و هم شما باید قید رضایت دادنو بزنی چون اصلن وقت واسه این مسخره بازیا و چونه زدنا ندارم! :| با همه ی پروییاش هنگ کرده بود. میدونم فردا ببینمش زبونم بند میاد و نمی تونم پرو بازی در بیارم واسه همین همه تهدیدا و جیغ جیغامو از راه دور میکنم :دی
مطمئنم فک کرده من یه پپه ی اسکلم که بلد نیس هار بازی در بیاره و با ۲تا چیکه اشک خر میشه..ولی نمی دونه که من چقدددد آیفونمو دوس دارم و الان دیگه حاضرم واسش آدمم بکشم حتی :))

امروز توو باشگا یه دختری داشت از توو آیفونش یه چیز میدید منم یه جورایی پشتش بودم و روو یه چیزی که ارتفاعم از زمین زیاد بود :دی خلاصه مسلط بودم به صحنه و جزئیاتِ صفحه رو میدیدم...اصن انقدددددد دلم واسه آیفونه خودم تنگ شد و ذوق زده شدم که نزدیک بود پخش زمین شم!! :))

یوهوووو...لحظه ی دیدار نزدیک است :دی

راستی! :(
من ۱ ماهه دارم میرم هی ورزش میکنم امروز فهمیدم کم که نشدم هیچی، ۲۰۰ گرمم زیاد شدم!! :| البته یه جا خونده بودم واسه فیتنس نباید دم به دقیقه خودتو وزن کنی از کم نشدن و حتی زیاد شدنش ناراحت شی چون عضله شده و این حجمه که تغییر میکنه! حالا فردا سایزامو میگیره ببینیم اون تغییر کرده یا کلن آب از آب تکون نخورده؟! :( البته مربیه میگفت وسطِ وررررزش، با یه عالمههه آبی که خوردی، یهو پریدی روو ترازو؟ خب معلومه دیگه :دی بعدم گف این وزنه کاذبه :s) ولی اگه اونم تغییر نکرده باشه میرم ازین قرصای چربی سوزی میخورم!! من ۳ سااااله میخوام این ۳ کیلوی لعنتی رو از خودم دور کنم اما مگه میره؟؟؟ دو دسی چسبیده بهم بی ادب! :(


ندا کیه که برای من کامنت گذاشته ۲تا؟؟ خب چرا آدرس نذاشتی از خودت که بیام بگم نع! نیستم. :| ;)
+ تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 16:11 نويسنده من |

دلم میخواد همین الان یکی منو با یه چیزی از رووی این کاناپه ور داره و بذاره روو یه دونه از اون نیمکتا که توو بامِ. خییییلی خسته و گریه دارم نمی دونم چرا...از دیروز توو کتابخونه این شکلی ام...الانم میم بدبخ زنگ زد ترسید ازم!! هی میگفت خب چیکار کنیم تو خوب شی؟؟ زشت بود که بگم گوشیو بذاری و ولم کنی شاید خوب شم ولی اینجوری بدتر میشم!! :s

دیشب برای اولین بار بلند بلند با خدا زیر آسمون خودش حرف زدم...بهش گفتم ندیدنتو باور نمی کنم...نشنیدنتو باور نمی کنم...نبودنت که هیچی دیگه! تو هم هستی،‌ هم منو میبینی، هم حرفامو میشنوی...پس؟؟
اینا رو میگفتم و راه میرفتم...کجا؟ روو پله های کتابخونه ملی..کی؟ ۹ شب!!

من یه اکانت توو FB دارم واسه فوضولی و تازگیا هی میچرخم و پیجای مختلفو هم لایک میکنم :دی کلی مانتوهای خوشگل دیدم حالم بده اصن! همه شو میخوام کاش منم طراح لباس بودم و خیاطی بلد بودم! :( یا میرم پیجای فیتنس و اینا... الان داشتم عکسای دخترارو نیگا میکردم دیدم وای! چن تاشون بازوهاشون خیلی گنده و کت و کلفته!! اصن تررررسیدما!! فردا میخوام عکسا رو ببرم نشون این مربیه بدم بگم اگه این شکلی بشم من میدونمو تو! بسسسس که ورزشِ‌  دست به من میگه خببب :دی

از یه طرفم اینا رو دیدم دلم خواس بشینم یه عاااالمه چیزای جینگیل درست کنم..دستبند ببافم/ گوشواره و گردنبند درس کنم/ ازین کارای هنری که با چیزای به درد نخور درس میکنن درس کنم... (جوونیام از هسته ی آلبالو هم نمی گذشتم و باهاش گلدون درس میکردم! در این حد ینی :دی) اما کوو وقت؟؟ میخوام واسه عروسی دختر داییم موهامو فرفریای درشت کنم (بس که صافو لوسه تا یه خبری میشه فرش میکنم :دی) بعد یه گلِ پارچه ایه خوب درس کنم ببرم آرایشگاه یه ورشو باهاش جم کنه گله و با پونزی چیزی بزنه به همون یه ور که جم کرده :دی مثلن گلِ اینجوری:

 

یا اصن یه همچین مدلی گلای ریز ریز وصل کنم بهم

یا اصن این مدلی ام دوس دارم

اما کو وقتتتت؟ انقققققققد کار و مشق دارم که اصن از فک کردن بهشون هم دارم میترسم...اونوقت نشستم رویا بافی میکنم واسه روزای خوبی که قراره بیان...البته بدم نیس اینا رو دیدم کلی روحیه م عوض شد دیگه!

اووولِ‌ خرداد سر کلاس وحید باید کنفرانس بدم که موضوعش به طرز وححححشت آوری سخته و دیروز توو کتابخونه ملی هرچی میخوندم کمتر میفهمیدم :( این از همه کنفرانسام برام مهمتره..یه پاورپوینت آبرومند واسش درس کنم و خیلیییی مسلط باشم.......الان که قضیه خیلی بعید مینمایه...ولی سعیمو میکنم دیگه! این هفته فقط میخوام به کارای اون برسمممم که آبروم نره :)

+ تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 23:1 نويسنده من |